+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|

خلوتم را نشکن شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
و غروبی که در ان
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر کمانی ست به دست سحر
خلوتم راه رسیده به خداست

+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
روزی زلب یارربودم بوسی
گفت:هم بی ادبی.هم لوسی
گفتم:گنه من چیست ربودم بوسی؟گفت:لب ول کردی ولپ می بوسی

کاش مي شد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را
تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود سادگي
را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در حريم
سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|

من نمی گویم سمندرباش یاپروانه باش* چون بفکرسوختن افتاده ای مردانه باش
پروانه ان نیست که دنبال سوختن باشد*پروانه ان است که دنبال نورباشد
ازسیاهی تاسپیدی که راهی نیست*پس چاره کن که تاسوختن راهی نیست
بود شمعی درغم پروانه ای*روشن وتنها به فکرچاره ای
شاپرک پروانه ای درفکراو*اتشی درجان اوافکنده بود
دردپروانه زدردشمع بود*شمع هم ازدردپروانه فروزان گشته بود

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
عشق... Love is…
شاد بودن در شادی دیگران happy for the other person when they are happy
و محزون در غم دیگران being sad for the person when they are sad
با هم در روزهای خوش being together in good times
و با هم در دوران دلتنگی and being together in bad times
عشق سر چشمه توانایی است. love is the source of strength
+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|


می خوام یه شهری بسازم

پرازنگاه و روشنی

جنس دلا شیشه باشه

خونه ها اما آهنی

می خوام یه شهری بسازم

سبزوبهاری وشلوغ

توش همه چیزپیدابشه

بجزخیانت و دروغ
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟
اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .
اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي
يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
وقتی دستام
خالـی باشد وقتی باشــم
عاشق تو،غیر دل هیچ چیز ندارم
که بدونم لایق تودلمواز مال دنیا به تو
هدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه
داده بودم ،هر بلایـــی سرم اومــد همه زجری که
کشیـــدم ، همه رو به جــون خریــدم،ولی از تو دل
نبریــدم،هر جـــا بـودم با تو بودم هر جا رفتم تورو
دیدم، تو سبک شدن تورویا همه جا به تورسیدم
اگر احساسمو کشتی ، اگراز یاد منو بردی اگر
رفتی بی تـــفاوت به غریبــه سر سپردی
بدون این و که دل من شده جادو
به طلسمت یکی هست این
ور دنیا که تو یادش
مونده اسمت
عزیزم

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|

باور نمیکردم کسی از عشق دلگیرم کند
با اینهمه دلبستگی آزرده وپیــــــرم کند
با ناز مژگانی که من دلبسته بودم بر رهش
یک شب بجای عشوه ای آلوده ی تیرم کند

باور نمیکردم شبی در گیرو دار زندگی
هم گریه همدردم شود هم غصه زنجیرم کند
سر مست بودم با رخش دلداده بودم بر دلش
با اینهمه دیوانگی از زندگی سیـــــــــرم کند
کاش از میان کوچه ها ناز نگاهش میرسید
آنگاه با چشمان خود یک لحظه تسخیـــرم کند

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته،دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت و خارا
سد قفل بی صدایی به نوای خسته ما
نمی تونی که بجنبی زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من وتو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیری
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه من وتو با هم بمیریم
توی یه دنیای دیگه دستای هم و بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه!!!
با تموم بی قراری زیر عکس یادگاری
می نویسم که عزیزم نکنه دوستم نداری
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
اگرعاشق شدي بايدبسازي*هزاران رنج داردعشق بازي
تو بايد باستمهايش بسازي* مبادادرمصاف غم ببازي
اگر عاشق شدي ترک جفاکن* وفاداري توباعاشق دلان کن
اگرقلبت هزاران بار بشکست*
اگربرتوغبارغصه بنشست
اگراززندگاني تنگت آمد*
اگرازخَلق دنيا ننگت آمد
مبادالحظه اي نوميدگردي* مبادا ازخدا يت دورگردي
توبرخيزآتش عشقت فزون کن *هرآن جزمهريارازدل بُرون کن
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»
|
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو ميمانم ولي رفتي وگفتي كه اينجا جا نبود من دعا كردم براي بازگشتت دستهاي تو ولي بالا نبود باز گفتي كه فردا ميرسد كاش روز ديدنت فردا نبود 

یک نظر بر آب کردم ابر باریدن گرفت
یک نظر بر يار کردم یار نالیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

هيچ كس دفترچه عمر مرا امضا نكرد. هيچ دستي دست تنها يي مرا پيدا نكرد آنقدر درحجم سنگين سكوتم مرده ام . سنگ حتي اين سكوت سرد را معنا نكرد . موج دريا پشت درها ي دلم در انتظار. اين كوير خسته را ابر كسي دريا نكرد . بس غزل ها گفتم و بس راه ها رفتم ولي. شعر حتي راز چشمان تو را افشا نكرد. ذره ذره آب شد برف سكوت سرد تو. رودها يه خلوتت باغ مرا زيبا نكرد ... !
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط «·*•.¸¸پروانه¸¸.•*·»